على اكبر دهخدا

1413

امثال و حكم ( فارسى )

در پردهء هوائيم پوشيدهء برهنه * از خانهء نوائيم چون پرده مانده بر در . سيف اسفرنك . از خانهء اختيار خصمت * چون پرده برون آستان باد . سيف اسفرنك . رجوع به : مثل حلقه بر در ، شود . مثل پردهء زنبورى . پارچهء مندرس و سوراخ‌سوراخ . مثل پر زاغ . نهايت سياه . سخت تاريك . مثال : روى او در گيسوى چون پر زاغ * همچو خورشيدى همه چشم و چراغ . عطار . چون شنيدند اين سخن مرغان باغ * شد جهان بر چشمشان چون پر زاغ . عطار . مثل پر غراب . سياه . تاريك . مثال : در اوايل عهد شباب كه موى عارض چون پر غراب بود . مقامات حميدى . ز خون نمايد روى زمين چو چشم هماى * ز گرد گردد روى هوا چو پر غراب . مسعود سعد سلمان . چون غرابم بدور بينى از آن * تيره شد روز من چو پر غراب . مسعود سعد سلمان . ز زخم خنجر و از گرد موكب تو شود * زمين چو چشم هماى و هوا چو پر غراب . مسعود سعد سلمان . زمين چو كام نهنگ و گيا چو پنجهء شير * سپهر چون دم طاوس و شب چو پر غراب . مسعود سعد سلمان . مىخورم سرختر از چشم خروس * در شب تيره‌تر از پر غراب . اديب صابر . از وصالت گشت فالم سعد چون فر هماى * گر ز هجرت گشت روزم تيره چون پر غراب معزى . هماى بخت همايون تو سيه كرده * ز رنج روز بدانديش تو چو پر غراب . وطواط . مثل پر كلاغ . گيسويى سخت سياه . ابروانى با وسمهء سير و تند . مثل پرگار . نهايت آراسته و نيك . كج‌رو . سرگشته . مثال : سخت كوشم بلى به خدمت تو * كه كنم كار خويش چون پرگار . عمادى شهريارى . همه هستند سرگردان چو پرگار * پديدآرندهء خود را طلبكار . دلا بر سر چو گردون چند پوئى * قرارى گير و دم دركش زمين‌وار كنون چون نقطه ساكن شو بكنجى * كه سرگردان بسى بودى چو پرگار . عطار . آنكه در دور تو پا از دايره بيرون نهاد * در ره سرگشتگى بر كار چون پرگار باد . كاتبى . بگرد خويش چو پرگار ميدود بر سر * كنون كه پاى طلب در ميان كار نهاد . كمال اسمعيل . پرگار نيستم كه سركژ رويم باشد * كز راستى بجز صفت مسطرى ندارم . خاقانى . مثل پروين . پيوسته و مجموع . مثال : آن قوم كه بودند پراكنده‌تر از نعش * گشتند فراهم ز سخاى تو چو پروين . سنائى . بر بارهء چون گردون رانده همه شب چون مه * كرده چو بنات النعش آن لشكر چون پروين . مسعود سعد .